داوود کنشلو

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
داوود کنشلو


آرشیو وبلاگ
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
فروردین ۸٦


لینک دوستان
امين صبحي
عباس رافعی
آذرخش
ناخوانای خواندنی لیلا ملک‌محمدی
بچه درويش
راز دشت
گاهی وقت ها
خاطره نويسی
ماه عشق
نی‌نی
دخترم نگار
نغمه
قاعده بازی (تاجيک)
داستانهای تخیلی من و اژدها
کتابت (ميثم)
Love Land
بهرام رادان
فتوبلاگ محمد نمازی
سطرهای پنهانی
خلوت‌های تنهايی
می‌يو
تب نوشت
احمقانه
سيگاری
قلم‌های کاغذی
قصه
خط خطی
نیمه ی حاضر
رضا آشتیانی
هیلا اکرانی
ديوار313
کافه زير دريا
رقاصه
محمد نوری زاد
دخترک
مريم قربانی
دل نوشته ها (ایرانی)
کانون اروپايی برای آموزش جهان بينی زرتشت
همراز اهورا
روزی روزگاری
خبرگزاری‌ها
کوروش پرست
رویداد
رها
http://ll--violet--ll.blogfa.com/post-107.aspx
وبلاگ فارسی
< طراح قالب : صندلي

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

ببین. بترس. لذت ببر

سال‌هاست که سینما و تلویزیون ما به اقتضا فضای موجود در جامعه، به سمت تولیدات به اصطلاح دینی روی آورده‌ا‌ند، اما آنچه که ما در قالب فیلم‌ها و سریال‌ها شاهد آن هستیم تنها طنزهایی است که دیالگوهای گاهاً شعاری با خود به همراه دارد.

شاید این سوال در ذهن شما هم مطرح شده باشد که چرا در تولیدات سینمایی یا تلویزیونی ما همیشه آدم‌های خوب، ذاتاً پاک هستند و بدمن‌های اثر نیز معمولاً سیاه. ولی هیچگاه نمی‌بینیم که درباره چرایی خصیصه‌های فردی بحث شود. همین ساده‌اندیشی در تولیدات سینمایی یا تلویزیونی ما سبب شده که من به شخصه تماشای تولیدات وطنی را توهین به شعورم فرض کنم.

اما در نقطه مقابل فیلم‌های دینی در سینمای آمریکا، اکثراً (البته در همه جا استثنا وجود دارد) به اندازه‌ای خوش ساخت به مضامین ارزشی توجه دارند که ناخودآگاه بیننده جذب مفهوم می‌شود.

برای مثال سریال «ماورالطبیعه» عنوان یک مجموعه چهار فصلی است که در قالب ژانر وحشت به شکلی زیبا آموزه‌های مسیحی را اشاعه می‌دهد، البته هیچگاه شما این تبلیغ را به شکل رو و شعاری مشاهده نمی‌کنید.

حتی در مواقعی می‌بینیم که قهرمان داستان با خدا نیز ستیزه می‌کند، اما این اجازه به او داده می‌شود که چالش‌های پیش رو را تجربه کند. در ضمن هیچگاه در چنین تولیداتی آدم‌های مثبت فیلم، لزوماً انسان‌های کاملاً پاکی نیستند، به‌نحویکه در گذشت‌شان می‌توان به روشنی خطاهایی را مشاهده کرد و همین مسئله موجب شده که تماشاگر در مقابل پیام گارد نگیرد.

در مورد مسائل فنی، دیگر ضرورتی ندارد که توضیح اضافه دهم، چون در سینما آمریکا تکنیک در کنار حرفه‌‌گری حرف اول را می‌زند. حال هر کس که از این واقعیت خوشش نمی‌آید می‌تونه بره کلید اسرا، سریال و فیلمهای در پیت ایرانی ببینه و حالش ببره، چراکه خلایق هر چه لایق.

سریال  ماورای طبیعت یا مافوق طبیعت در باره دو برادر با نام های دین وسم (ملقب به برادران وینچستر) است که در کوچکی مادر خود را به نیروهای شیطانی قربانی داده‌اند. حال، پس از یزرگ شدن، برادر کوچکتر (سم) زندگی آرامی را دارد، اما دین (برادر بزرگتر) به همراه پدرش با نیروهای شیطانی مبارزه می کند. با گم شدن پدر راه این دو برادر باز هم به یکدیگر گره می‌خورد و ماجرا از این جا شروع می‌شود ...

ا ین سریال از سال 2005 درحال پخش است 4 فصل از آن پخش شده و فصل پنجم آن (در زمان نگارش این متن) درحال پخش است. این سریال ازشبکهcw آمریکا پخش می‌شود و ژانر آن ترسناک، هیجان انگیز و تخیلی است. بازیگران آن از بازیگران جوان تلویزیون آمریکا هستند و الحق، بازی خوبی را هم به نمایش گذاشته‌اند.


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ :: سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۸


 

مقدمات فرار از زندان را فراهم کن ، برادرت بی گناه است

             

اولین بار که یک کارگردان سینما به من پیشنهاد کرد که سریال «لاست» را ببینم، تصور نمی کردم بدین اندازه جذب آن شوم، سریالی که به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد، اما هیچگاه فکر نمی کردم که سریالی دیگر به نحوی قلبی مرا برباید که سریالی همانند «لاست» کنار آن یک اثر معمولی حساب شود.

«فرار از زندان» نام این سریال آمریکایی است که به شدت به آن عشق می ورزم، به نحویکه هنگامیکه برای اولین بار آن را دیدم گیج و منگ بودم و اصلاً برایم قابل تحمل نبود که کارکترهای سریال را رها کنم، بنابراین بلافاصله بعد از پایان سریال دوباره از نو شروع به تماشایش کرد، اما بازهم هنگامیکه سریال تمام شد، احساس بدی به من دست داد، چراکه دوباره باید شخصیت های محبوبم را رها می کردم.

خوشبختانه امروز با دوبله این مجموعه توسط رسانه «جوانه» پویا دوباره فرصتی دست داد که برای بار سوم این مجموعه پرکشش را تماشا کنم، اثری که توانسته در جهان به عنوان محبوبترین سریال تلویزیونی انتخاب شود.

در مورد داستان سریال باید بگم که داستان از اونجایی شروع می شه که قهرمان داستان “مایکل” خودش یک کاری می کنه که عمداً بیفته زندان. بله خودشو عمداً می فرسته زندان تا بتونه برادر بیگناه خودشو نجات بده! برادرش قراره که تا چند وقت دیگه به خاطر قتلی که انجام نداده اعدام بشه و اون با برنامه ریزی دقیق قبل از اینکه خودشو بندازه زندان نقشه کامل فرارش رو می کشه! فصل اول این سریال راجع به تلاش فرار مایکل و برادرش و چند تا زندانی دیگه است ولی به قول خود تولید کنندگان سریال “فرار تنها اولشه!!” بله سریال بسیار زیبا که بر پایه اسمی که داره طبعاً با فرار از زندان باید به پایان می رسید و اگر هم ادامه داشت نباید جذابیتی داشته باشه ولی… ولی فصل دوم واقعاً زیباست، حتی زیبا تر از فصل اول با تعدد بازیگران، شخصیت هر بازیگر و هیجاناتی که در داستان سریال وجود دارد واقعا تماشاچی رو به وجد میاره و دوست داره تمامی قسمت هاشو یکجا ببینه!!

سریال تلویزیونی فرار از زندان که از ۲۹ آگوست ۲۰۰۵ از شبکه تلویزیونی فاکس پخش شده است . سریالی که از ابتدا در سال ۲۰۰۳ از سوی پائول شیورینگ به کمپانی رسانه ای فاکس و سازمان های دیگر پیشنهاد شد اما با آن موافقت نشده بود و بیشتر برای ساخت اثر سینمایی در نظر گرفته شده بود و استیون اسپیلبرگ قرار بود قبل از ساخت جنگ دنیاها، کارگردانی آن را به عهده بگیرد. اما کمپانی فاکس، با توجه به اینکه سریال های ۲۴ و گمشده را تا این حد موفق دید که در صدد رقابت با آنها درآید ، در سال ۲۰۰۴ با پیشنهاد پائول شیورینگ موافقت کرد و شیورینگ هم سناریوی قسمت هایی از آن را نوشت و کمپانی شروع به جمع کردن گروه فیلمبرداری، تجهیزات و انتخاب بازیگران کرد. شیکاگو به عنوان محل فیلمبرداری انتخاب شد و زندان جولیت به عنوان زندان خود داستان (فاکس ریور) قرار داده شد. فیلمبرداری با سلول قربانی اصلی داستان، لینکلن، که راجع به آن بیشتر صحبت خواهد شد آغاز شد. این سلول همان سلولی است که جان وین هم در آن در یکی از فیلمهایش در بند بوده است و به طوری فضای آن وحشت آور بوده که بسیاری از گروه حاضر به ورود به سلول نشدند. این سریال برای فیلمبرداری اش در محل های مشخص شده و هزینه ی استفاده از آنها ۲ میلیون دلار برای هر قسمت خرج برداشته است. با پخش اولین قسمت، این سریال توجه بسیاری از جمله قشر میان ۱۴ تا ۳۴ سال را به خود جذب کرد و محبوب تعداد زیادی بیننده شد.

هنرپیشگان: wentworth Miller , Dominic Purcell , Sarah Wayne Callies
کارگردان:  Kevin Hooks , Eric Laneuville ,Brett Ratner


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ :: پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸


 

"فنا" فیلمی که قلبتان را می لرزاند

 

هنوز بیست دقیقه نمی شه  که فیلمی هندی به نام «فنا» را دیدم. در این فیلم که محصول سال 2008 هند بود بازیگرانی چون امیرخان و کاجول بازی داشتند. البته من تا به امروز در مورد فیلم هندی مطلبی در وبلاگم نگذاشتم چون عموماً تولیدات سینمای هند با وجود اینکه بعد از هالیوود پرمخاطبترین سینما است، کلیشه ای است، البته باید اذعان دارم که در سالهای اخیر (منظور از سال 2000 به بعد) فیلمهای هندی از رشد قابل توجه ای برخوردار شده است.
این رشد را ما به وضوح در تولیدات بالیوود شاهد هستیم که دیگر در قالب تکراری گذشته گرفتار نیامده است. فیلم «فنا» نیز اثری درام بود که به شدت احساسات تماشاگر را با خود همراه می کرد، اما مخاطب هیچگاه نمی توانست ادامه داستان را حدس بزند.
ذکر این نکته را ضروری می دانم که برخی گارد گیریها نیز در کشورمان در مقابل تولیدات اخیر سینمای هند نوعی پوز روشنفکری است، والا ما با وجود این سینمای درب و داغون خودمان اصلاً نباید در این زمینه ادعای داشته باشیم.
در کلامی دیگر با یک مقایسه منصفانه می بینیم که پرخرج ترین فیلم ما اثری است که در آن چند بازیگر در آپارتمانی نقش آفرینی می کنند، اما در فیلمهای اخیر سینمای هند ما شاهد پروداکشنهایی هستیم که تنها در هالیوود می توان چنین خرجهایی را مشاهده کرد، البته نتیجه این خرج کردن را هم دیده اند چون تولیدات این سینما تمامی بازارهای جهانی را در بر گرفته، اما فیلمهای به اصطلاح جشنواره ای ما که نشانگر بدبختی کشورمان است در جشنواره های در پیت اروپایی به نمایش در می آید.
البته من منکر آثاری در سینمای کشورمان همچون، روز سوم، دوئل و... نیستم، اما خداوکیلی این سینمای ما در گیشه جهانی عددی محسوب می شود؟ کمی منصفانه پهلوی خوتان قضاوت کنید.
حال برگردیم به فیلمی (فنا) که به این اندازه مرا تحت تاثیر قرار داد که برای آن پیراهن بدرم، البته داستان را برایتان تعریف نمی کنم، تا خوتان ببیند، اما فیلم به اندازه ای از بار درام برخوردار بود که بیننده در سه ساعتی که زمان فیلم است به هیچ وجه متوجه گذشت زمان نمی شود.
نکته دیگر پیشرفت تکنیکی سینمای هند است چون در این فیلم به اندازه ای قاب بندی های دوربین زیبا بود که تماشای فیلم ذهن آدم را معطوف به تابلوهای نقاشی می کرد.
دیگر نمی خواهم از فیلم تعریف کنم، چون ممکن است شما آن را ببینید و خوشتان نیاید، چون سینما به اندازه مخاطبانش نظرات گوناگون دارد، ولی باور کنید اگه این فیلم را نبینید ضرر می کنید، مخصوصاً تو که حتماً باید ببینی....


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ :: دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸


 

دیگر کسی مثل او نمی‌خواند

 

    

                      

حدوداً دو سال پیش در همین وبلاگ مطلبی در مورد انسانی نوشتم که من به شخصه دوستش دارم، نه تنها به دلیل اینکه یک خواننده فوق‌العاده بود، بلکه از نظر من این آدم به معنای واقعی انسان بود، انسانی که بسیاری از کودکان بی سرپرست و بیمار دنیا با پول او زندگی می‌کردند. بله این توصیفات در مورد کسی است که او را هنرمند برتر قرن می‌نامند و اوکس نیست جز«مایکل جکسون».

مایکل روز گذشته پنجم مرداد ماه در سن پناه سالگی به علت ایست قلبی در گذشت و بسیاری از علاقمندان خود را در بهت شگفتی باقی گذشت، اما من مطمئنم موسیقی و نام وی تا سالها در یاد باقی خواهد ماند.

مایکل در طول حیات خود سختی‌های بسیاری را تحمل کرد، اما به عقیده من بر خلاف بسیاری از انسانها که وجودشان برای همنوعانشان بی بو و بی خاصیت است، این هنرمند به خاطر کارهای انسان‌دوستانه‌اش در پیشگاه خداوند سرفراز خواهد بود. روحش شاد.

مایکل جوزف جکسون متولد ۲۹ آگوست سال ۱۹۵۸ در شهر گری اندیانا در امریکا است.او در یک خانوادهُ پر جمعیت به دنیا آمد.نام پدرش جوزف و نام مادرش کاترین است.مایکل از ۵ سالگی فعالیت هنریش را آغاز کرد. او در سال ۱۹۶۸ درست زمانی که ۱۰ سال داشت به همراه برادرانش گروه جکسون فایو را تشکیل دادند.معروفترین آهنگهای آنها I'll Be There، I Want You Back، ABC و The Love You Save بود. مایکل با اینکه سن کمی داشت ولی در خواندن و رقصیدن یک نابغه محسوب می‌شد تا جایی که گروه آنها به محبوبیت زیادی دست پیدا کرده بود.

روند پیشرفت مایکل ادامه پیدا کرد تا جایی که در سال ۱۹۷۲ به موفقیت بزرگی دست یافت و با آلبوم "گات تو بی در" به عنوان بهترین تک خوان انتخاب شد. ولی در همین سال بود که گروه جکسون فایو از هم پاشید.در سال ۱۹۷۶ بود که باز هم مایکل به کمک برادرانش گروهی جدید به نام جکسون را تشکیل داد و از Motown جدا شدند و با کمپانی اپیک قرار دادی امضاء کردند.مایکل در سال ۱۹۷۸ در فیلم موزیکالی به نام The Wiz ایفای نقش کرد واین باعث شد که مایکل در دنیای موسیقی بیشتر مشهور شود.

مایکل در سال ۱۹۷۸ اولین آلبوم تنهای خود به نام Off The Wall را ارائه داد که در آن از صدای جدید خود بهره گرفت و به فروش نزدیک به ۱۱ میلیون دست یافت و در اروپا و امریکا در صدر پر فروشترین آلبومها قرار گرفت وجوایز زیادی به خود اختصاص داد. از معروفترین آهنگهای این آلبوم می‌توان به Don't Stop 'Till You Get Enough اشاره کرد که جایزهُ Grammy را نیز به خود اختصاص داد.

مایکل در سال ۱۹۸۲ با بیرون دادن آلبوم Thriller به یک خوانندهُ بین المللی با شهرت جهانی تبدیل شد. این آلبوم با گرفتن ۸ جایزۀ Grammy و فروش 52 میلیون کپی٫ رکورد پر جایزه‌ترین و پر فروش‌ترین آلبوم را برای همیشه به خود اختصاص داد. از معروفترین آهنگهای این آلبوم می‌توان به ترانه‌های Bille Jean، Thriller و Beat It اشاره کرد که ویدئوی این سه آهنگ به علت سبک جدیدی که در آنها به کار رفته بود شهرت و فروش زیادی پیدا کرد و جزو اولین ویدیوی سیاه پوستان شد که حق پخش بزرگ‌ترین شبکه موزیک آمریکا MTV را بدست آورد. مایکل به چنان محبوبیتی رسیده بود که حتی پپسی بزرگ‌ترین قراردادش را با وی امضا کرد، قرار دادی معادل با ۱۵ میلیون دلار.

از اوایل دهه 80 رفته رفته رنگ پوست مایکل جکسون روشن تر شد. گفته می‌‌شود این امر بر اثر یک عارضهُ پوستی به نام Vitiligo است که به سبب آن رنگ دانه‌های پوستش به مرور زمان رنگ خود را از دست داده وسفید به نظر میرسد. مایکل به علت این عارضه پوستی نمی‌تواند در مقابل تابش مستقیم نور خورشید قرار بگیرد و ازهمین رو همیشه از ماسک، کلاه٫ عینک و گاهی از چتر استفاده می‌کند.

مایکل در سال ۱۹۸۵ آهنگی به نام We Are The World را که هنرمندان دیگری نیز با او همکاری داشتند ارائه داد. این آهنگ با شعار USA for Africa بیش از 60 میلیون دلار به فروش رفت که تمام این مقدار صرف کمک به مردم قاره آفریقا شد. در سال ۱۹۸۶ مایکل در یک فیلم به نام Captain EO نیز نقش آفرینی کرد این فیلم به طریقهُ سه بعدی پخش شد.

مایکل در سال ۱۹۸۷ باز هم آلبومی جدید به نام Bad را به بازار داد.این آلبوم از نظر صمعی و بصری سبک جدید و متفاوت با کارهای قبلی خودش داشت. این آلبوم تنها آلبومی در تاریخ است که 6 آهنگ شماره یک داشت. مایکل در سال ۱۹۸۷ تور تنهای خود را به نام Bad آغاز کرد و کنسرتهای زیادی در نقاط مختلف جهان داد. این تور به پر فروش‌ترین و پر بیننده‌ترین تور موسیقی زمان خود مبدل گشت. (بعدها خود مایکل دو بار رکورد خود را شکست.) مایکل در سال ۱۹۹۱ آلبوم Dangerous خود را که در آن از سبکهای پاپ و راک استفاده شده بود به بازار ارائه کرد و برای تبلیغ آلبوم خود تورهای Dangerous را آغاز کرد.

در۲۴ اوت سال ۱۹۹۳ و در هنگامی که مایکل مشغول انجام تورهایش بود یک اتفاق غیر منتظره افتاد و یک پسر بچهُ ۱۳ ساله مایکل را متهم به سوء استفادهُ جنسی کرد. این پرونده بعد از ۶ ماه مذاکرات طرفین دعوی و همچنین به علت تطبیق نداشتن اظهارات کودک با عکسهایی که از نقاط بدن مایکل گرفته شده بود در سال ۱۹۹۴ بسته شد. مایکل در سال ۱۹۹۴ اولین ازدواجش را با "لیزا مری پرسلی" دختر خوانندهُ معروف امریکایی[ "الویس پرسلی"] جشن گرفت ولی این ازدواج بعد از ۱۹ ماه به جدایی انجامید.

او در سال ۱۹۹۵ آلبوم جدیدش را به نام HIStory ارائه داد. در این آلبوم، که یکی از شخصی ترین آلبومهای وی محسوب می‌‌شود، مایکل در مورد مسائلی که وی را در طی سالها رنج داده است سخن می‌‌گوید که از آن جمله آهنگهای تندی همانند They Don't Care About Us و D.S است که به مزاق عده‌ای خوش نیامد. این آلبوم نیز با استقبال زیادی روبرو شد. مایکل در سال ۱۹۹۶ و ۱۹۹۷ تورهای هیستوری خود را آغاز کرد. وی در سال ۱۹۹۶ در حالی که برای یکی از کنسرتهایش به استرالیا رفته بود با یک پرستار ۳۷ ساله به نام "دبی رو" ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند به نام پرینس متولد سال ۱۹۹۷ و پاریس متولد سال ۱۹۹۸ است.

مایکل در سال ۱۹۹۶ یک فیلم ۴۰ دقیقه‌ای به نام Ghosts که کارگردانی و جلوه‌های ویژهُ آن بر عهدهُ Stan Winston بود ارائه داد. جکسون در سال ۱۹۹۷ آلبوم Blood On The Dance Floor که دارای چند ترانهُ جدید و همچنین اجراهای جدیدی از ترانه‌های آلبوم قبلی وی بود بیرون داد. مایکل در سال ۱۹۹۹ از همسر دوم خود "دبی رو" نیز جدا شد. او در سال ۲۰۰۱ آلبوم جدید دیگری به نام Invincible را به بازار داد. این آلبوم هر چند که در مقایسه با خواننده‌های معمولی بسیار موفق بود، در سطح و اندازه مایکل یک شکست محسوب می‌‌شد. او شرکت Sony Music و در راس آن شخص Tommy Motola را متهم به سهل انگاری در امر تبلیغات کرد. شاید همین مشکلات سبب شد که تنها دو آهنگ از این آلبوم دارای ویدیوکلیپ شوند.

در روزهای ۷ و ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ در طی مراسمی، از سی امین سالگرد فعالیت هنری مایکل جکسون قدردانی شد. هنرمندان معروف بسیاری در این مراسم که در نیویرک برگزار می‌‌شد شرکت کردند.مایکل در همان سال ۲۰۰۱ و بعد از حملات تروریستی به برجهای دوقلو در امریکا آهنگ What More Can I Give را به همراه هنرمندان دیگری اجرا و آن را به قربانیان تقدیم کرد. در اوایل سال ۲۰۰۳ یک خبرنگار انگلیسی یک برنامهُ مستند به نام "زیستن با مایکل جکسون" که در آن زندگی خصوصی مایکل را به تصویر کشیده بود٫ پخش کرد. ولی مایکل از دیدن این فیلم به علت وارونه نشان دادن رفتارش بسیار خشمگین شد و بشیر را یک خیانتکار خطاب کرد.در اواخر نوامبر سال ۲۰۰۳ و درست در روزی که آلبوم Number Ones مایکل که منتخبی از بهترین ترانه‌های قبلی مایکل بود منتشر شد مجدداُ یک پسر بچهُ ۱۴ ساله با اتهام جدید کودک آزاری جلو آمد. مایکل در اولین جلسهُ دادگاه که در ماه ژانویهُ ۲۰۰۴ برگزار شد خود را بیگناه اعلام کرد. این دادگاه که به دادگاه قرن معروف شد و وقایع آن ماه‌ها در میان مهم‌ترین اخبار جهان مخابره می‌‌شد سرانجام به بی گناهی کامل مایکل جکسون رای داد.

آقای جکسون درست بعد از اعلان رای دادگاه حدود چندین ماه از دید رسانه‌ها مخفی شد و بعده‌ها اعلام شد که توسط شاهزاده بحرین به کشورش دعوت شده. اما هم اکنون مایکل نقطه ای در ایرلند بسر میبرد و در حال کار بر روی آلبوم جدیدش میباشد.قرار است این آلبوم در سال 2007 منتشر شود.کسانی مثل Will I am نیز در آلبوم آتی با آقای جکسون همکاری دارند. شایان ذکر است که در پانزدهم ماه نوامبر 2006 مایکل جکسون در لندن و در مراسم World Music Awards حضور یافت و در آنجا جایزه ویژه Daimond را بخاطر فروش بیش از یکصد میلیون نسخه آلبوم موسیقی دریافت نمود. علاوه بر این در همان مراسم توسط گینس رکورد اعلام شد که آلبوم Thriller تا کنون بتنهایی بیش از 104 میلیون نسخه فروش نموده است.گینس همچنین اظهار داشت که فروش کل آلبومهای مایکل جکسون تا کنون به بیش از 750 میلیون نسخه در سراسر جهان رسیده است.


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ :: شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۸


 

حال می کنم وقتی می کشی

               

خیلی وقت بود که می‌خواستم درباره فیلم «تیکن» چند خطی بنویسم، اما به اندازه‌ای سرم شلوغ بود که این فرصت هیچگاه فراهم نشد، تا امروز (20 اسفند) این فرصت دست داد.
نزدیک یکسال است که سرم با تماشای سریال‌هایی چوت «لاست»، «24» و «فرار از زندان» گرم است و تنها سعی می‌کنم فیلم‌های مطرح روز را در لابه‌لای این سریال‌ها ببینم، فیلم «تیکن» نیز از جمله این آثار بود که مرا به شدت مجذوب خود کرد، فیلمی قصه‌گو که توانست با حرفه‌گری تمام مخاطبان را پای تلویزیون میخکوب کند.
البته نکات برتر این اثر را می‌توان در چند شاخصه مورد بررسی قرار داد. در وهله اول این فیلم از بازی، بازیگری قوی (لیان نیسن) سود می‌برد، به‌نحویکه نمی‌توان تصور کرد که کس دیگری می‌توانست این نقش را ایفا کند. در ضمن صحنه‌های اکشن این فیلم نیز در حد کمال مورد توجه قرار گرفته بود.
جدا از دو فاکتور فوق، ذکر این نکته نیز ضروریست که داستان «تیکن» چیزی جدید در خود ندارد، اما به اندازه‌ای خوش ساخت پرداخت شده که به هیچ وجه متوجه تکراری بودن آن نخواهیم شد و این خصیصه تنها نشان دهنده توانایی فیلمساز است.
ذکر این نکته را در این بحث ضروری می‌دانم که برخی از به اصطلاح منتقدان و کسانی که هیچ انی نیستند، می‌خواهند با ادا و اصول از این اثر ایراد بگیرند. برای نمونه می‌گویند این فیلم تبلیغ آمریکا است است و می‌خواهد دیگر کشورها را ناامن ترسیم کند. من در جواب این زپرتیها تنها می‌گویم سینما یعنی صنعت و اگر شما و یا هر کشوری که عرضش را داره باید از این هنر صنعت استفاده کنه نه اینکه از حسودی بمیره و...
نباید هنگامی که از این فیلم صحبت می‌شود از نقش تهیه‌کننده آن «لوک بسون» غافل ماند، سینماگری که در پرونده کاری خود آثاری مشاهده می‌شود که معمولاً از تماشاگر بالایی برخوردار است.
هدف از چند خط فوق این است که شما هر جوری که شده این فیلم را تهیه کنید و اگر خوشتان آمد یک دستمریزاد نیز به من بگویید. در متن زیر نیز با مشخصات فیلم آشنا می‌شویم.

کارگردان: پی یر مورل.
فیلمنامه: لوک بسون، رابرت مارک کیمن. موسیقی: ناتانیل مکالی. مدیر فیلمبرداری: مایکل ‏آبراموویچ. تدوین: فردریک توروال. طراح صحنه: هیو تیساندیه.
بازیگران: لیان نیسن[برایان]، مگی گریس[کیم]، ‏فمکه جنسن[لنور]، زاندر برکلی[استوارت]، کتی کسیدی[اماندا]، الیوه رابوردین[ژان کلود]، للاند اُرسر[سام]، جان ‏گریس[کیسی]، دیوید وارشاوسکی[برنی]، هالی والانس[دیوا]، نیتن ریپی[ویکتور]، کامیل ژپی[ایزابل]، نیکلا ‏ژیرو[پیتر]، جرارد واتکینز[سنت کلر]، اربن بایراکتاری[مارکو].
مدت : 93 دقیقه. محصول 2008 فرانسه. ‏
خلاصه فیلم :
برایان جاسوس سابق ‏CIA‏ که از همسرش جدا شده، به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصی کار می کند. تا اینکه ‏کیم دختر 17 ساله او که نزد مادرش زندگی می کند از او اجازه می خواهد تا به همراه دوستش آماندا سفری به پاریس ‏داشته باشد. برایان که از خطرات سفر دختران جوان و تنها آگاه است، ابتدا مخالفت می کند. اما بعد با شرط تماس مرتب ‏و هر روزه تلفنی می پذیرد. کیم و آماندا به محض ورود به پاریس در فرودگاه با پسر جوانی آشنا می شوند. این پسر بعد ‏از یاد گرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهی از تبهکاران را به سراغ آنها می فرستد. این واقعه مصادف می شود با ‏تماس تلفنی برایان از آمریکا با کیم و در نتیجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاق چیان انسان آگاه می شود. برایان با ‏کمک دوستانش می فهمد که ربایندگان گروهی آلبانیایی خطرناک هستند و مهلت کمی برای نجات دخترش باقی است. از ‏این رو بلافاصله به پاریس رفته و شروع به تحقیقات می کند. برای این کار به سراغ ژان کلود یکی از همکاران سابقش ‏در وزارت اطلاعات و امنیت فرانسه می رود. اما خیلی زود می فهمد که ژان کلود از حامیان باندهای قاچاق انسان ‏است. برایان با استفاده از مهارت های شغل پیشین خود موفق به یافتن رد دخترش شده و سرانجام او را در محلی که ‏مخفیانه دختران جوان را برای لذت ثروتمندان به فروش می رسانند، می یابد. خریدار شیخی عرب است و برایان ناچار ‏می شود تا تمامی محافظان مسلح او را به قتل رسانده و شیخ را نیز بکشد. برایان به همراه دخترش به آمریکا بازمی ‏گردد و او را به همسر سابقش می‌سپارد. ‏


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ :: سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧


 

بخون و بخند

یه تهرونی  از لره میپرسه : آقا ببخشید... خیلی خیلی عذر
 میخوام..شرمنده.. روم به دیوار.. اسمتون چیه؟
 لره شاکی میشه، میگه: ایجو که تو پرسیدی، اسمم انه
...........................
ترکه میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه،
 بهش میگن: چه احساسی داری؟
 میگه: احساس می‌کنم تا کمر رفتم تو بهشت
.........................
غضنفر رو برق می گیره مامانش می گه
 ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت
........................
لره پیش بچه هاش میگوزه همه بچه هاش میزنن زیر خنده .
 اشک تو چشاش جمع میشه میگه
 خدایا این شادی رو از خانواده ام نگیر
.......................
ترکه میره مکه برعکس همه طواف میکنه... بهش میگن
 چرا برعکس طواف میکنی؟ میگه شما از اون ور دنبالش کنین
 من از این ور میگیرمش
......................
ترکه میمیره، عکسشو نداشتن رو قبرش بزارن تا گردن دفنش می کنن
.....................
قزوینیه یه کیسه برنج تبرک میخره درشو باز میکنه
میگه اِ اِ اِ اِ اِ ..... پس حمیدش کو


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٧


 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

           

سال ٧5 هنگامیکه برای اولین بار شنیدم سید محمد خاتمی قرار است، کاندیدای ریاست جمهوری شود تازه ترم اولی بود که وارد دانشگاه شده بودم و آشنایی من نیز با وی تنها محدود به این بود که می‌دانستم وی در دوره‌های گذشته در مقطعی وزیر ارشاد بوده است.

اما با گذشت زمان و آشنایی با طرز فکر این انسان فرهیخته به مسائل سیاسی کشورم نیز علاقمند شدم، تا زمانیکه با یک حماسه عجیب در 2 خرداد ٧۶ وی با قاطعیت تمام به ریاست جمهوری رسید، انتخابی که در خود پیام‌های بسیار داشت...

در گذر زمان هر اندازه که بیشتر با تفکرات این فرد که برای هشت سال رئیس جمهور کشورم بود آشنا می‌شدم ، می‌فهمیدم که انسان برای تایید کسی نباید بر صورت دیگری چنگ بزند و به قول خودش که می‌گفت در حضور من سخن از مرگ نکنید هیچگاه برای کسی نباید آرزوی نابودی ‌کرد.

اندیشه‌های تابناک این فرد توانست در طول سال‌ها اعتباری در خور تحسین برای ایران کسب کند، اعتباری که آروز می‌کردم از آن پاسداری صحیحی می‌شد، اما...!!!

اما امروز بسیار خوشحالم که بار دیگر زمزمه‌هایی می‌شنوم مبنی بر اینکه قرار است دوباره وی کاندیدا ریاست جمهوری شود، البته اینگونه نیست که قرار است ایشان برای کشور حکم یک سوپرمن را ایفا کند، اما حداقل آن این است که من به عنوان یک ایرانی از شنیدن لحن کلام و منطقش دوباره لذت خواهم ‌برد، چراکه مدتی است که آن دیالوگ‌ها را نشنیده‌ام.... به امید فردای بهتر برای همه ایرانیان.


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ :: یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧


 

مواظب باش دست «گربه شیرافکن» نیفتی و گرنه...

روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت که از بدجنسی لنگه نداشت.
یک روز دهقان از دست گربه کلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها کرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهی رسید.
روباه همین که گربه را دید انگشت به دهان ماند که این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می کنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.»
بعد رفت جلو. از ترس تعظیم کرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم اسم شریفتان چیست و از کجا می آیی؟»
گربه شستش خبردار شد که روباه از او ترسیده. کش و قوسی به کمرش داد؛ دستی به سبیل هاش کشید و گفت «اسمم گربه شیرافکن است و از جنگل های دور می آیم.»
روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربه شیرافکن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.»
و گربه را با احترام به خانه خودش برد.
روز بعد, روباه برای تهیه غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه.
روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراک می گشت که به گرگی رسید.
گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی کم پیدایی. هیچ معلوم است کجایی؟»
روباه گفت «شوهر کرده ام!»
گرگ پرسید «به کی؟»
«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»
«می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟»
«کار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب کنی.»
«چطور؟»
روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از کسی خوشش نیاید در یک چشم به هم زدن یک لقمه چپش می کند و تا حالا هیچکی جرئت نکرده بدون هدیه بیاید به حضورش.»
و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید.
خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست.»
روباه فت «چه کنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.»
خرس پرسید «مگر شوهر کرده ای؟»
روباه گفت «بله.»
«به کی؟»
«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»
«می شود من را با او آشنا کنی؟»
روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب کار را می دهم. اما, بد نیست بدانی که شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر کسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نکند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یک چشم به هم زدن می خورد.»
خرس گف «ای داد بی داد! پس چه کار باید کرد که بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.»
روباه گفت «هدیه به دردبخوری تهیه کن و بیا به دیدنش. این طوری بلکه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری.»
گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شکار کرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربه شیرافکن. هدیه هاشان را تقدیم کنند و با او آشنا شوند.
گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربه شیرافکن را ندیدی؟»
خرس گفت «علیک سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.»
گرگ گفت «گمان کنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یک تک پا برو جلوتر و صداشان کن.»
خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو.»
در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای کوچولو! بیا جلو ببینم.»
خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانه روباه کجاست؟»
خرگوش گفت «بله.»
خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربه شیرافکن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم که تقدیم کنیم.»
خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض کرد و مثل باد رفت طرف خانه روباه.
خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فکر کردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است که تمام قد بایستند آنجا.
خرس گفت «من می روم بالای درخت.»
گرگ گفت «داداش جان! فکری هم به حال من بکن که نمی توانم بروم بالای درخت.»
خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان کرد و یک خرده برگ خشک ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی که هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربه شیرافکن پیداش می شود.
خرگوش خودش را به خانه روباه رساند. سلام کرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم که خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافکن هستند.»
روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.»
و با گربه شیرافکن به راه افتاد.
خرس از دور آنها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافکن خیلی کوچولو موچولو است.»
گرگ گفت «به هیکلش نگاه نکن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.»
طولی نکشید که روباه و گربه شیرافکن سر رسیدند و همین که چشم گربه به لاشه گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرهای کشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو کرد.
خرس از دیدن این صحنه ترسید. فکر کرد گربه دارد می گوید کم است! کم است! و با خودش گفت «عجب جانوری! با این جثه ریزه میزه اش آن قدر پرخور است که به لاشه گاوی که شکم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می کند می گوید کم است, کم است.»
گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را کنار زد که بتواندگربه شیرافکن را ببیند.
گربه صدای خش خش را شنید. خیال کرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزه گرگ پنجه کشید.
گرگ از درد فریادی زد و پا گذاشت به فرار. گربه که انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری که خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا.
خرس خیال کرد گربه شیرافکن گرگ را از میدان به در کرده و حالا دارد از درخت بالا می آید که حساب او را هم کف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار کرد.
روباه چند قدمی دوید دنبال آنها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «کجا فرار می کنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافکن تکلیف‌تان را روشن کند.»


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٧


 

ساحری که در زمین جادو می کند

تا به امروز در خصوص بازیکن خاصی مطلب ننوشته بودم، حتی در زمانی که خبرنگار سرویس ورزشی ایسنا و ایپنا بودم، اما با گذشت سالهای جادوگری مرا به این کار وادار کرد.
علی کریمی کسی است که در این یاداشت برایش چند جمله خواهم نوشت، هرچند که معتقدم تمجید من هیچگاه با ارزشهای واقعی کریمی قابل قیاس نیست.
برای شروع باید بگویم که بهترین تعریف را از این بازیکن «افشین قطبی» انجام داد که گفت کریمی بازیکنی است که انگار توپ را در جوراب خود نگه می دارد.
البته تکنیک این بازیکن تا به امروز موجب حسادت بسیار شده، اما خدا وقتی انسانی را دوست دارد کینه بدخواهان را بی اثر می کند به همین دلیل است که می بینم تنها با گذشت سه هفته از حضور مجدد جادوگر در ایران، شاهدیم که فوتبال این سرزمین تحت تاثیرش قرار گرفته و سرمربی تیم ملی را وادار کرد که مجدداً وی را به تیم ملی دعوت کند تا اعجوبه فوتبال ایران دوباره در سطح ملی، آسیا و جهان را بار دیگر تحت سیطره خود قرار دهد.
باید بگویم، هیچگاه اولین بازی کریمی را در بایرن مونیخ مقابل بایر لورکوزن از یاد نمی برم که چگونه بوندس لیگا را به حیرت واداشت به نحویکه بازیکنان  یک پس از دیگری مقهور دریبل های سحرانگیز، جادوگر آریایی می شدند.
نکته جالب در مورد این بازیکن این است که، کریمی هیچگاه اسیر حاشیه های فوتبال نمی شود به همین دلیل است که می بینیم بازگشتی پیروزمندانه به فوتبال کشور داشته است.
در پایان امیدوارم هنرنمایی این هنرمند فوتبال همچنان در مستصیل سبز ادامه پیدا کند تا ما باز هم شاهد هنرنمایی این جادوگر باشیم.

..............................

اتفاقات روز گذشته مرا مجبور کرد که چند خطی را به مطلب خود اضافه کنم و آن نیز این است که با تصمیمات غلط و سیاست‌زده خود به ورزش نیز ریدیم به نحویکه بازیکنی چون کریمی که آرزوی پوشیدن پیراهن تیم ملی را دارد مجبور به خداحافظی می‌کنیم. نامه زیر متن کامل خداحافظی این بازیکن ارزشمند است.

"جناب آقای علی کفاشیان، ریاست محترم فدراسیون فوتبال به اطلاع جناب‌عالی می رساند با آنکه بیش از صدبار افتخار پوشیدن پیراهن تیم ملی را داشتم همچنان این پیراهن برایم عزیز و مقدس است. اتفاقات چندماه اخیر و موانعی که در راه من در تیم ملی به وجود آمد، دور از مهر و محبت و خلوص نیت بوده. امروز احساس می کنم تیم ملی و گردانندگان آن با نبود این حقیر آرامش و تمرکز بهتری برای رساندن تیم ملی به سرمنزل مقصود خواهند داشت. از این رو با تمام علاقه و عطش که در راه رسیدن به تیم ملی دارم نوعی احساس تحمیلی مرا رنج می دهد، فشار رسانه ها و مردم انتخاب واقعی را از انتخاب کننده بازیکنان سلب نموده از این رو باتوجه به جو فعلی ضمن عذرخواهی از مردم خوب و فهیم و تمامی آنهایی که با محبت و مهر صادقانه مرا پذیرا شده‌اند به خاطر مصلحت تیم ملی و با آرزوی توفیق برای دوستان ملی پوش دعاگوی آنان در راه پرفراز و نشیب تا جام جهانی هستم.

امیدوارم جنابعالی و مردم خوب شرایط مرا درک کرده باشند و بدانند که این تصمیم سخت و مشکل را صرفا به خاطر مصالح تیم ملی گرفته‌ام. زمانی با حضورم به تیم ملی خدمت می کردم و امروز با خداحافظی از تیم ملی خدمت بیشتری انجام داده ام. به امید صعود تیم ملی به جام جهانی و خوشحالی تمام ملت عزیز ایران".

در خاتمه امیدوارم شرایطی پیس آید که مجدداً شاهد حضور این هنرمند فوتبال در تیم ملی باشیم.


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٧


 

می‌خواهم خانه‌نشینتان کنم

                                   

چند روزیست که به شدت درگیر تماشای سریالی هستم که خواب را از من گرفته است. «lost» عنوان این سریال پر مخاطب در سراسر جهان است که توانسته همچون من بسیاری را خانه نشین کند.
این اثر 80 قسمتی (حالا چند تا بالا یا پایین، چون قسمت‌های بعدی را هنوز ندیدم) به اندازه‌ای از فیلمنامه قوی سود می‌برد به نحویکه هر قسمت آن برای مخاطب تازگی دارد و بیننده را با هیجانات خود درگیر می‌کند.
این سریال داستان گروهی از بازماندگان انفجار پرواز Oceanic ۸۱۵ بر فراز جزیره‌ ناشناس در اقیانوس آرام است. سبک کلی سریال معما گونه‌است و با یافتن هر پاسخ چندین سوال نو بوجود می‌آید.
در این سریال از فلاش بک به شدت استفاده می‌شود، به صورتی که هر بار که شخصیتی در مرکز توجه قرار می‌گیرد، گذشته‌ای از او نمایش داده می‌شود که اطلاعاتی مربوط به دورهٔ قبل از سوار شدن به پرواز به ما می‌دهد.
داستان Lost دربارۀ عده ای از سرنشینان یک هواپیمااست که در مسیر سیدنی به لوس‌آنجلس دچار سانحه می‌شوند و سقوط می‌کنند. کسانی که زنده مانده‌اند منتظر کمک هستند اما بعد از گذشت چندین روز هیچ خبری نمی شود و ناچار می‌شوند از پس زندگی در یک جزیرۀ متروک بربیایند (اما ظاهرا جزیره متروک نیست و "دیگران" هم در این جزیره زندگی می کنند) شب‌ها صداهای وحشتناکی شنیده می شود و روزها اتفاقات عجیبی میفتد.
شما بعد از دیدن هر قسمت محال است که وسوسه نشوید تا قسمت بعدی را تماشا کنید، برای من که اینگونه بوده...
زیاد در مورد lost چیزی نمی‌گویم چون تا نبینید متوجه منظور من نمی‌شوید، اما یک مطلبی را در آخر بگویم که اگر با تماشای همچون اثری همانند من از هر چی سریال ایرانی، بیشتر از گذشته متنفر نشدید معلوم است از سینما چیزی سر در نمی‌آورید...
برای آشنا شدن شما با این اثر اطلاعات سریال در ذیل آورده می‌شود.

سریال Lost (گمشدگان) که سه سال است از شبکه ABC ایالات متحده پخش می‌شود. مجموعه‌ای پر طرفدار و جنجالی که تا بحال سه SEASON ساخته و پخش شده است و طبق برنامه قرار است SEASON چهارم این سریال درسال 2008 پخش شود. با بروی ایر رفتن این مجموعه وبلاگ‌ها و سایت‌های زیادی در رابطه با این سریال بوجود آمدند.

لیست تاریخ پخش سری‌های این سریال
سری اول: 2004 - 2005
سری دوم: 2005 - 2006
سری سوم: 2006 -2007
سری چهارم: 2008

گفته میشود که شبکه ABC قصد دارد داستان را در سری ششم این مجموعه به پایان برساند و البته هنوز بطور قطعی این گفته تایید نشده است.

معرفی عوامل سریال:
بازیگران:
امیلی دی راوین ( کلاری ) ، جورج گارسیا ( هوگو) ،
جاش هالاوای : (جیمز )، دانیل دائه کیم jin kwon) ) ،
YUNJIN KIM : (JIN KOWN ) ، Evangeline lilly: ( کتی) ،
ماتئو فاکس: (جک ) ، dominic monaghan (چارلی)
تری او کواین (جان ) ،harold perrineau : (مایکل )
مگی گرسی (شانون ) ، مایکل امرسون ( بن )
مایکل دیوید کلی (والت) ، یان سامر هلدر (بونی )
Adewale akinnuoye agbaje : ( مستر EKO )
جفری لایبر ، جی . جی . آبرامس ، DAMON LINDELOF ، خالقان سریال هستند.
ژانر: معمایی، درام ، هیجانی
صاحب امتیاز: کانال ABC
اما این سریال کاندید و موفق به دریافت جوایز زیر شده است.
برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از جوایز ALMA 2006
برنده جایزه بهترین سریال تلویزیونی از جوایز ASCAP 2005
برنده جایزه بهترین سریال تلویزیونی از جوایز ASCAP 2006
کاندید بهترین سریال تلویزیونی ، بهترین بازیگر نقش مکمل زن و مرد ، بهترین بازیگر مرد در سال 2007
ماتئو فاکس برنده جایزه بهترین بازیگر مرد در سالهای 2005-2006از آکادمی ASF امریکا
کاندیدای بهترین بازیگر مرد در سال 2007 از اکادمی ASF امریکا
برنده تدوین یک سریال تلویزیونی از امریکن سینما ادیتور ACE 2006 و ....


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ :: شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧