داوود کنشلو

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
داوود کنشلو


آرشیو وبلاگ
شهریور ٩۱
آبان ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
فروردین ۸٦


لینک دوستان
عباس رافعی
بچه درويش
راز دشت
گاهی وقت ها
ماه عشق
نغمه
داستانهای تخیلی من و اژدها
کتابت (ميثم)
بهرام رادان
فتوبلاگ محمد نمازی
سطرهای پنهانی
خلوت‌های تنهايی
می‌يو
تب نوشت
احمقانه
سيگاری
قلم‌های کاغذی
قصه
خط خطی
نیمه ی حاضر
رضا آشتیانی
هیلا اکرانی
ديوار313
کافه زير دريا
رقاصه
دخترک
مريم قربانی
دل نوشته ها (ایرانی)
کانون اروپايی برای آموزش جهان بينی زرتشت
همراز اهورا
روزی روزگاری
خبرگزاری‌ها
کوروش پرست
رها
http://ll--violet--ll.blogfa.com/post-107.aspx
لواشک ترش
اهورا
وبلاگ فارسی
< طراح قالب : صندلي

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

رمبو به خانه بازگشت

شب گذشته «رمبو 4» جدیدترین فیلم استالون را دیدم فیلمی که مرا برآن داشت تا بلافاصله بعد از پایان فیلم دوباره آن را ببینم. زیرا به وضوح بگویم که من دیوانه‌وار عاشق سیلوستر استالون هستم و از گفتن این  حرف حتی در بین همکاران خودم که شاید این حرف را چیپ قلمداد کنند، خجالت نمی‌کشم. حال با خیالی راحتر در مورد این فیلم می‌گویم.
در «رمبو» جدید سینما شاهدیم که استالون همانند «راکی 6» پایان ماندگار را برای این دو ابر قهرمان خلق کرد که به گواه اکثر منتقدان آمریکایی رستگاری برای این دو فیلم محسوب می‌شود.
«رمبو» جدید بسیار خسته است، خستگی که به واسطه رنج‌های که کشیده بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند، اما باز هم لازم است که کمان در دست بگیرد تا کسانی را که انسانیت را شرمگین کرده‌اند، تنبیه کند.
آیا این قهرمان پروری اشکالی دارد، که بخواهیم به هزار بهانه مختلف آن را بکوبیم؟ آیا ناتوانی ما در خلق چنین قهرمان‌هایی در سینما باید با ناسزا پاسخ داده شود، بگذریم...
در «رمبو» جدید استالون از جلو‌های کامپیوتری نیز سود برده است، البته به گواه خودش سعی شده تا از این حربه کمتر سود برده شود تا با واقعیت اثر لطمه نخورد، اما پرواضح است که این تکنیک‌ها تا حد قابل توجهی به کیفیت کار تاثیر مثبت گذاشته است.
نکته جالب دیگر، تی‌شرتی است که «رمبو» تا پایان به تن دارد که یک سادگی دلچسب را به او می‌دهد. همینطور بسیاری از قاب‌بندی‌های فیلم، که برای بسیاری از لحظات مخاطب را مدهوش خود می‌کند.
جالب است بدانید که از استالون پرسیده شده که چرا «رمبو» به افغانستان یا عراق نرفته است؟ که وی نیز پاسخ داده، جرم و جنایتی که هم اکنون در برخی مناطق «برمه» اتفاق می‌افتد قابل قیاس با عراق نیست. البته وی دلیلی دیگری را نیز برای این موضوع ذکر کرده و آن نیز ادای احترام به سربازانی است که هم اکنون در عراق مشغول مبارزه هستند.
اما سکانس معرکه این فیلم صحنه‌پایانی آن است که «جان رمبو» پس از سال‌ها با همان کوله‌ سربازی خود به خانه‌اش باز می‌گردد. مزرعه‌‌ای در دل یک دشت قرار گرفته است.


حال باهم با جدیدترین مصاحبه با «استالون» درباره فیلم

«رمبو» همراه می‌شویم.

سوال؛ در این سالهایی که رمبویی در کار نبود، آیا به ادامه دادن آن فیلم‌ها فکر می‌کردید؟
جواب؛ من در تمام این سال‌ها به رمبو فکر می‌کردم حتی راجع به ساخت این فیلم‌ها با «کوئین تارانتینو» هم بحث‌هایی داشتم او فکر می‌کرد که ساخت این فیلم اشتباه است بهش گفتم که شاید در سطح هنری بحث، حق با تو باشد، اما از منظر نگرشی دیگر؛ نه. در تمام این سال‌ها، به چهره‌ها  مثلا قهرمانان یا ضد قهرمانان دنیایمان فکر می‌کردم  از رویه نیهیلستی که دنیا را فرار گرفته است، به خود می‌لرزیدم. علاوه بر این رمبو یک آدم عادی نبود و نیست، او باید در این مدت چکار می‌کرد؟ آ‌یا او می‌توانست یک زنگی عادی داشته باشد و مثلا عصرها سگش را برای گردش بیرون ببرد؟ نه معلوم است که نه او، برای رسیدن به این مرحله، بسیار کوشیده و باید داستانش ادامه می‌یافت، همچنین فکر کردم شاید بهتر باشد کمی هم به او نزدیک شویم و جنبه‌های انسانی‌تر از او را ببنیم او نیز در اصل یک قربانی است کسی که تعلیم دیده تا کارش را درست انجام دهد و اصلا رضایت و نارضایتی او در این تعلیم و تربیت مهم نبوده است همه این حرف‌ها را هم اگر کنار بگذاریم در مورد لزوم ساخت این فیلم به همان اظهار نظر همیشه درست «کرک داگلاس» در مورد چنین فیلم‌هایی می‌رسیم: از نظر هنری، نه اما به لحاظ تجاری حتما!
سوال؛ آیا برای خلق بهترین کاراکتر، بازگشته و سری فیلم‌های قبلی رمبو را تماشا کردید؟
جواب؛ قطعا می‌دانید که بالا رفتن سن وسال، نوعی سستی و کرختی در آدم ‌پیدا می‌شود و البته احساس تجربه و معلومات بیشتر و نیز، از بین رفتن آن سادگی ساده‌لوحی جوانانه، که به شخصه بسیار در سنین پایان مراد چار می‌کرد و البته همین حس نیز باعث موفقیتم در آن سنین شد در مورد رمبو نیز دوست داشتم این تغییرات را ببنیم می‌خواستم او سنگین‌تر و بزرگ‌تر شده باشد و اصلا به این دلیل است که جمله اول دیالگو‌های او را در فیلم منفی گرفتیم در واقع او خسته شده و کارش را به پایان رسانده است او دیگر هیچ چیزی ندارد حتی انگیزه هم ندارد وقتی رمبوهای قبلی را می‌بینم حس می‌کنم که آنها بسیار پرانرژی بوند آنها سرزنده‌تر، شاداب‌تر و چالاک‌تر بودند نمی‌خواهم خودم را خسته نشان دهم، ولی بالاخره پس از این همه سال نوعی پوچی و بی‌انگیزگی به آدم دست می‌دهد، که به رمبو نیز این احساس دست داده است این را در حرکاتش در راه رفتن‌ها،  حتی در حرف زدن‌هایش نیز می‌بینیم این کاراکتر، با این حجم خستگی و پوچی برای من کاراکتر جذاب‌تری بود من اولین خون را دوست دارم و این یکی را نیز، مثل جریان راکی که در آن نیز اولین و آخرین‌شان را دوست دارم به نظر می‌رسد که قسمت‌های میانه، فقط برای این است که می‌توانستم در هر دو این فیلم‌ها خودم را برای ساخت قسمت آخر آماده کنم.
سوال: وقتی به فیلم نگاهی می‌کنیم، نوعی خشونت عریان را در آن می‌بینیم به نظر می‌رسد که دارید از نشان دادن واقعگرایانه خشونت روی پرده سینما لذت می‌برید
جواب: اگر به تیتراژ پایانی دقت کرده باشید من سعی کرده‌ام مسوولیت‌پذیری خوم را به نحوی نشان دهم، چراکه همچنانکه ما در حال ساختن فیلم هایمان هستیم مردمی هم هستند که در همین موقع، جانشان را از دست می‌دهند.
گذشته از این آنچه مرا درگیر ساخت این فیلم کرد، انجام دادن این کارهای قهرمانانه غیر عادی بود که به فکرم رسید می‌تواند شرایطی را که آدمیان در آن محیط در آن به سر می‌برند بیشتر و بهتر معنا کند در ان محیط هم‌چنانکه یک روستا دارد به طور کامل نابود می‌شود مردمی هم هستند که مجبورند زندگی عادی خودشان را داشته باشند این شرایط آن جامعه است اگر بخواهیم با واقعیت مقایسه کنیم واقعیت در آن محیط که داستان فیلم در آن می گذرد و شما عقیده دارید که خشونت فیلم زیاد است، حتی از فیلم نیز وحشتناک‌تر است وقتی فیلم را می‌ساختم به خودم گفتم که «به من ربطی ندارد که چه اتفاقی رخ خواهد داد و چه خواهند گفت» فکر می‌کنم مخاطب سینما، امروزه دنبال چیزهایی است که تکان دهنده و ریشه دارد در واقعیت امروز دنیایمان باشد به این دلیل است که در این فیلم سعی شد تا از مسایل ‌های ویژه همدیگر شده در این روزها خبری نباشد اگر قرار بود کسی حتی بدون چتر نجات از یک هلیکوپتر بپرد، این کار می‌بایست انجام می‌شد حتی راجع به خود من نیز این رویه را پی گرفتیم در گذشته، سقف‌های خاصی برای خانه‌ها می‌ساختند تا قهرمان فیلم روی آنها استفاده و اسیب نبیند. ولی ما این کار را نیز نکردیم همه چیز می‌بایست واقعی می‌بود به همه پیشنهادهای تلطیف کننده جواب ندادم، چرا که این بار می‌خواستم همه چیز را واقعی نشان دهم و اگر فکر می‌کنید خشونت فیلم به نحو غیر قابل باوری سنگدلانه است به این دلیل است که قرار است در دنیایی نشان داده شود که در آن در تلویزیون سر آدم‌ها و گروگان‌ها را از تن جدا می‌کنند آیا ایز این نیز خشن‌تر است؟ فکر نمی‌کنم این دنیای امروز ماست نکته دیگری را نیز اگر بخواهم بگویم این است که پیش از این از من خواست شد یک فیلم از فیلم‌های مد شده امروزی، که نام آنها را فیلم‌های «گندکاری» می‌گذارم، بسازم. داستان راجع به یک مامور فاسد سیا بود که سعی داشت به خلافکاران و تروریست‌ها «پلاتینویم» بفروشد. برای ساخت این فیلم، جواب نه دادم، چرا که فکر می‌کردم و می‌کنم که بدترین و درگیر کننده‌ترین بحرانی که امروزه جان با آن درگیر است بحران انسانیت است این مسئله‌ای نیست که کهنه شود یک جورهایی مثل مضامین شکسپیری است. نیازی به شاخ و برگ دان و حقه و ترفندهای سینمایی ندارد یک جور نبرد تن به تن، انسان در مقابل انسان است که در حال ویرانی دنیاست. اینکه آدم‌ها نمی‌توانند مقابل یکدیگر تساهل داشته باشند، دنیا را به مرز نابودی کشانده است.
سوال: استودیوها و کمپانی‌های فیلمساز پر شمار چگونه در گیر این کار شدند؟
من هنوز هم هیچ کدام از آنها را نمی‌شناسم (می‌خندد). همه چز از دوازده سال پیش از زمانی آغاز شد که نماینده «وانیستاین» از من پرسید آیا دلم می‌خواهد یک رمبوی دیگر بسازم یا نه؟ آنجا، جواب مثبت دادم و او رفت و سپس با این پیشنهاد آمد که در جایی که در کمپ دیوید حملاتی انجام شد فیلم را بسازیم که این بار من رفتم و جواب نه دادم، آن هم به این دلیل که در مورد طبیعت این کاراکتر چیزهایی بود که به داستانی از آن جنس که پشنهاد داده بودند نمی‌خورد در اقع او یک انسان قدیمی و حتی تا حدی بدوی بود رمبو تا حدی شبیه یک سرخپوست است و بنابراین داستانی که در شهر بگذرد با این قهرمان هرگز جواب نخواهد داد، بنابراین، این پروژه 10 سال مسکوت ماند و فقط چند باری به طور گذارا بهش اشاره شد که به جایی نرسید مثلا یک بار زمانی که من داشتم فیلم حریف را می‌ساختم، «مارک برنت» پیشنهاد ساخت یک رمبو جدید را داد، که این مسئله به جایی نرسید بالاخره من به هاروی واینستاین زنگ زدم  راجع به این گروه‌های که به افغانستان گسیل می‌شوند، با هم حرف زدیم بهش گفتم که این موضوع شگفت انگیز است که هاروی گفت دیگر هیچ وقت به خاطر این موضوع بهش تماس نگیریم اما «آوی لرنر» این طرح را خرید. او عاشق این ایده شده بود مسئله فقط این بود که داشتم برای فیلمبرداری، به حوالی مکزیکو می‌رفتم پس از این، باز هم این پروژه به سرانجام نرسید، چراکه می‌خواستم یک موضوع واقعاً بین‌المللی را دستمایه این رمبو، یکی از جهنمی‌ترین نقاط این کره خاکی بوده اسـت، اما کسی راجع به اتفاقاتی که آنجا در جریان است اطلاعی دارد در ثانی، این محل، هم جذابیت‌های اگزوتیک دارد و هم اینکه نزدیک ویتنام است ...
سوال: آیا پیش از آغاز فیلمبرداری، راجع به یافتن لوکیشن‌ها و مهیا کردن شرایط  فیلمبرداری خیلی سختی کشیدید؟
جواب: خوب شد این سوال بامزه را مطرح کردید، چرا که خصوصا یافتن لوکیشن‌ها، جهنم را پیش چشمان ما آورد. چرا که مجبور شدیم به جاهایی برویم، که در اصل نباید می‌رفتیم ما به جاهایی رفتیم که در میان میدان مبارزه مبارزان با نیروهای برمه‌ای بود و هر دو این نیروها، بسیار به ساخته‌های ذهنی شان از تاره واردان به محل حساس بودند و با کوچکترین تحرکی، به رویمان آتش می‌گشودند از سوی دیگر، وقتی توانستیم اطمینان شان را جلب کنیم فهمیدم که چقدر به تصویری که قرار است از آنها نشان داده شود، حساسیت دارند این باعث شد تا برای یافتن مکان مناسب، تن به سفری خسته کننده در دل جنگ‌های خطر ناک تایلند بدهیم و در این میان جاهایی را نیز یافتیم، اما چون در آن جنگل‌ها یا کوه‌های بدون امکان سرویس دادن به گروه وجود نداشت، نتوانستیم کار فیلمبرداری را انجام دهیم.
سوال: قهرمانان چون راکی یا رمبو شما، با شرایط امروز چه نسبتی برقرار می‌کنند و چه تناسب یا رابطه‌ای با دنیای امروز دارند؟
جواب: اگر می خواستم دنبال تماشاگران جوان رفته و یک فیلم پر تحرک با یک موسیقی آن چنانی و ... بسازیم، فکر می‌کنم که قطعاً چنین فیلمی از جانب تماشاگران مورد پذیرش قرار نمی‌گرفت، اما یک چیزهای هست که هیچگاه عوض نمی‌شود و در واقع در سرتاسر جهان حقیقی انکار ناشدنی به شمار می‌روند هر چه سن شما بالاتر می‌رود بیشتر و بیشتر با سختی‌های زندگی و شرایط و فشارهای زندگی رابطه برقرارمی‌کنید و مثل آن سخنرانی مانند راکی که از فشار زندگی می‌گفت همه چیز برایتان با گذر سن معنای جدید پیدا می‌کند تماشاگران جوان راکی جدید که حتی بیشتر از هم سن و سال‌های من از فیلم حمایت کردند به نظرم به خاطر این مسائل و دردسرهایی که فیلم داشت، آن را دوست داشتند فکر می‌کنم درسی که این فیلم دارد این است که در یک جنگ هر دو طرف نبرد بازنده‌اند و این مسئله ای جهانی است که برای هر تماشاگری قابل فهمیدن است تمام آدم‌های درگیر جنگ زن و مرد در آرزوی بازگشت به خانه هستد خانه‌ای که در واقع راه گریزی از جنگ به آرامش و صلح است جایی که می‌توانید دوباره آغاز کنید! اگر فیلم، توانسته باشد این مفهوم را به خوبی ارائه دهد، به نظرم در رمبو موفق بوده‌ام و به این دلیل که این یک مضمون جهانی است حتم می‌دادنم که این مضمون در تمام نقاط دنیا درک خواهد شد تفاوتی نمی کند جامعه شما چه نوعی باشد این مضامین همیشگی راجع به جنگ و صلح، تغییر پذیر نیستند؛ هر انسانی در هر جای دنیا، آزادی می‌خواهد صلح و آرامش می‌خواهد و .... که البته بهای به دست آوردن شان گزاف است.
سوال: آیا به نظرتان اینکه به رمبو درجه R داده‌اند  این از تعداد تماشاگران چنین فیلمی می‌کاهد، منصفانه است؟
جواب: ابتدا که این خبر به هم رسید باورش نکردم. وقتی با اعضای شورای درجه بندی حرف می‌زدم. بهشان گفتم که آقایان این اتفاقی است که امروزه می‌افتد اگر واقعا به مسوولیت هنر در آگاه کردن مردم اعتقاد دارید این کار را نکنید، حالا هم اصلا نتوانسته‌ام خودم را توجیه کنم. فاجعه است ترسناک است مثل خود فیلم نمی‌توانم خودم را توجیه کنم که خشونت فیلم را ملایم تر کنم و این کار را نکردم. این تجاوز به واقعیاتهای دنیای امروز و در جهت خلاف هدف روشنگرانه این فیلم است تهیه کنندگان هم، حمایت کردند و چیزی از فیلم حذف نکردند که ازشان متشکرم. آنها به بهای از دست دادن نیمی از تماشگران و نیمی از فروش، دست به حس و حال فیلم نزدند. حالا تماشاگران خوشنت دنیای واقعی را در این فیلم لمس و احساس می‌کنند.
سوال: مشکل‌ترین کار شما در ساخت رمبوی جدید چه بود؟
جواب: وقتی که داشتیم راکی را می‌ساختیم، گروه‌مان یک گروه شصت نفره بود در رمبو یک گروه پانصد و هفتاد نفره داشتیم. سختی حرکت دادن این گروه در دل جنگ را خودتان تصور و تجسم کنید دمای هوای تایلند و برمه، امسا ل در صد سال اخیر به نحوی بی‌سابقه‌ای داغ و غیرقابل تحمل بود در خود آن محل‌ها اسم تابستان‌شان را فصل سوزان گذاشته بودند زمین زیر پای در حال سوختن و جوشیدن بود نقشه‌های ماهواره‌ای هواشناسی این حرف مرا اثبات می‌کنند در این شرایط، باید منتظر یک گروه نظامی هم می‌بودیم من که دیگر دیوانه کامل شده بودم تقریباً کل اعضای گروه مریض شده بودند. نکته دیگر، کارهای آنجا بودند در تایلند صد و شصت و پنج نوع مختلف مار هستند، که نودتای آنها سمی هستند ما در جایی بودیم که اصلی‌ترین دلیل مرگ مردمانشان مارگزیدگی است هزار پاهایی اندازه پوتین‌های سربازی، مدام در گوشه و کنار محل اقامتمان بودند و بیشتر هم داخل کفش‌های ما شب را صبح می‌کردند اوضاع سر سام‌آوری بود اصولا فیلم اکشن ساختن سخت است، اما این یکی دیوانه کننده بود، می‌دانید آنجا یاد چه چیز افتادم؟ بله، یاد فیلم «پل رودخانه‌ کوای» دیوید لین افتادم، که پشت صحنه آن را دیده بودم و دیده بودم که چه زجری برای ساخت آن کشیده شده است اعضای گروه‌مان را می‌دیدم، که در حالیکه چندتایی ژانرتورهای برق را کول کرده‌اند سیگار بر گوشه لب، عرق ریزان در جنگ می‌رفتند و این مناظر حالم را بد می‌کرد اما مسئله این است که این فیلم را جز در این جنگل‌ها در هیچ جای دیگر از این دنیا نمی‌شد ساخت.
سوال: آیا قصد ادامه فیلم‌های راکی را دارید؟
جواب: نه؛ تهیه کندگان اصرار می‌کنند، ولی من قبول نمی‌کنم و نخواهم کرد از تصویر آخر راکی بسیار خوشم آمده و آن را تغییر نخواهم داد دیگر نمی‌خواهم داستان او بیش از این کش بدهم ساخته شدن راکی بالبوا بیشتر از هر چیز شبیه یک معجزه بود که زیباترین لحظه زندگیم را رقم زد خیلی دوست داشتم داستان او را در فیلمی به یادماندنی تمام کنم و حالا به هیچ قیمتی راضی به خراب کردن تصویر آخری که از او در ذهن مانده نیستم.
سوال: در صحبت‌هایتان خیلی روی حساسیت‌های هنرمندانه و حتی سیاسی تأکید می‌کنید، ولی این به ظاهر اغلب فیلم‌هایتان نمی آید.
جواب: می‌دانم منظور شما چیست، اما بزرگ کردن عضله کار راحتی است ساختن فیلم از آدم‌های عضلانی هم از این فیلم‌ها مرسوم و معمول، کار سختی نیست، اما در هر فیلم، گذشته از ظاهر ،آن تفکری که در پس و پشت آن است اهمیت دارد و گرنه با یک سال تمرین و مصرف قرص هر کس می‌تواند آدم قوی هیکلی شود با خشونت و اکشن فراوان هم می‌توان فیلم پرفروشی ساخت این‌ها کارهای راحتی هستند، اما اگر بتوان در چنین فیلم‌هایی لحظات کوچکی یافت که با مرم ارتباط دارد و اصلا هم فیزیکی نیستند. این چیزی است که ارزش صرف پول و زمان را دارد و من عاشق این لحظه‌ها هستم.

منبع: coming soon
به کوشش: داود کنشلو


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ :: دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦


 

مگه کری!!!؟؟؟

چرا همه دنیا کر شدند!!!؟؟؟

پيرمردی متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوايی‌اش كم شده است. به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولی نمی‌دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دكتر خانوادگی‌شان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت. دكتر گفت برای اين كه بتوانی دقيق‌تر به من بگويی كه ميزان ناشنوايی همسرت چقدر است آزمايش ساده‌ای وجود دارد.
دكتر به پيرمرد گفت: ابتدا در فاصله 4 متری او بايست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشيند همين كار را در فاصله 3 متری تكرار كن. بعد در 2 متری و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق نشسته بود. مرد با خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان كنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسيد: عزيزم شام چی داريم؟ جوابی نشنيد. بعد بلند شد و يك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چی داريم؟ باز هم پاسخی نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چی داريم؟ باز هم جوابی نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش تكرار كرد و باز هم جوابی نيامد اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چی داريم؟
زنش گفت: مگه كری؟ برای پنجمين بار می‌گم: خوراك مرغ!!!


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ :: شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦