داوود کنشلو

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
داوود کنشلو


آرشیو وبلاگ
شهریور ٩۱
آبان ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
فروردین ۸٦


لینک دوستان
عباس رافعی
بچه درويش
راز دشت
گاهی وقت ها
ماه عشق
نغمه
داستانهای تخیلی من و اژدها
کتابت (ميثم)
بهرام رادان
فتوبلاگ محمد نمازی
سطرهای پنهانی
خلوت‌های تنهايی
می‌يو
تب نوشت
احمقانه
سيگاری
قلم‌های کاغذی
قصه
خط خطی
نیمه ی حاضر
رضا آشتیانی
هیلا اکرانی
ديوار313
کافه زير دريا
رقاصه
دخترک
مريم قربانی
دل نوشته ها (ایرانی)
کانون اروپايی برای آموزش جهان بينی زرتشت
همراز اهورا
روزی روزگاری
خبرگزاری‌ها
کوروش پرست
رها
http://ll--violet--ll.blogfa.com/post-107.aspx
لواشک ترش
اهورا
وبلاگ فارسی
< طراح قالب : صندلي

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

«شیر‌های پرسپولیس بر ایران سایه افکندند»

 

دیروز (28/2/87) ایران را نمی‌دانم، اما تهران سراپا شور و شادی بود، برای اینکه شیر بچه‌های «پرسپولیس» قهرمانی را معنا کردند. تیمی که هیچ کس، حتی استقلالی‌های سیزدهم جدولی نیز در قهرمانیش شک نداشتند.
پرسپولیس همانند نامش یادآور شکوه ایرانی است، تیمی که از بدو شکل‌گیریش با حرکت‌های مردمی بنا شد.
یک چیزی را به وضوح می‌دانم که هیچ تیمی در دنیا نمی‌توانست با وجود کسر 6 امتیاز، آنهم در کورس قهرمانی باز هم در سرپا بایستد، اما مگر قرار است که همه تیمها «پرسپولیس» شوند...
حیف است در مورد این قهرمانی بگویم، اما یادی از «قطبی» نکنم، مردی که به معنای واقعی یک جنتلمن به تمام معنا است، کسی که توانست آقا بودن را به مربیان ایرانی آموزش دهد، به افرادی که ادعایشان آسمان را سوراخ می‌کند، اما در موقع باخت بدهن‌ترین آدمهای دنیا می‌شوند، ولی «امپراطور» یاد داد که جتلمن بودن لیاقت می‌خواهد.
بازیکنان «پرسپولیس» دیگر احتیاجی به تمجید من ندارند، چراکه آنها دیروز توانستند عشق را به بیش از نیمی از کشور هدیه دهند و همینطور باید در این یاداشت از «کریم» کاپیتان تیم قدردانی کرد که همانند یک شیر از این تیم حراست کرد و نشان داد که «پرسپولس» برای او تنها یک تیم نیست، بلکه همانند هواداران خانه عشق است، پس با وی که در جشن قهرمانی آواز سر داد، همراه می‌شویم و فریاد سر می‌دهیم «پرسپولیس قهرمان می‌شه،   خدا می‌دونه که حقشه،  به لطف یزدان و بچه‌ها،  پرسولیس قهرمان میشه ...»


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧


 

عمو نوروز

 

یکی بود, یکی نبود. پـیر مردی بود به نام عمو نوروز که هـر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.

 بـیـرون از دروازه شهـر پـیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا می‌شد, جایش را جمع می‌کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می‌کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می‌گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می‌کرد. یل ترمه و تـنبان قرمز و شلیـته پـرچـین می‌پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می‌زد و فرشش را می‌آورد می‌انداخت رو ایوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه‌اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می‌ریخت.

 بعد منقل را آتـش می‌کرد و می‌رفت قلیان می‌آورد می‌گذاشت دم دستـش. اما, سر قلیان آتـش نمی‌گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می‌نشست. چندان طول نمی کشید که پلک‌های پیرزن سنگین می‌شد و یواش یواش خواب به سراغش می‌آمد و کم کم خرناسش می‌رفت به هوا.

در این بین عمو نوروز از راه می‌رسید و دلش نمی‌آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چـید رو سینه او می‌گذاشت و می‌نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می‌گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می‌زد و یک نارنج از وسط نصف می‌کرد؛ یک پاره‌اش را با قندآب می‌خورد. آتـش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پـیرزن را می بوسید و پا می شد راه می‌افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهـن می‌شد و پـیرزن بیدار می‌شد. اول چیزی دستگیرش نمی‌شد. اما یک خرده که چشمش را باز می‌کرد می‌دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتـش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش‌ها رفته‌اند زیر خاکستر, لپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند. پـیر زن خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده, درست همان موقعی که باید بیدار می‌ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هـر روز پیش این و آن درد دل می‌کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گـفت چاره ای ندارد جز یک دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. پیر زن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی‌ها می‌گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می‌رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده‌اند.


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧