داوود کنشلو

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
داوود کنشلو


آرشیو وبلاگ
شهریور ٩۱
آبان ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
فروردین ۸٦


لینک دوستان
عباس رافعی
بچه درويش
راز دشت
گاهی وقت ها
ماه عشق
نغمه
داستانهای تخیلی من و اژدها
کتابت (ميثم)
بهرام رادان
فتوبلاگ محمد نمازی
سطرهای پنهانی
خلوت‌های تنهايی
می‌يو
تب نوشت
احمقانه
سيگاری
قلم‌های کاغذی
قصه
خط خطی
نیمه ی حاضر
رضا آشتیانی
هیلا اکرانی
ديوار313
کافه زير دريا
رقاصه
دخترک
مريم قربانی
دل نوشته ها (ایرانی)
کانون اروپايی برای آموزش جهان بينی زرتشت
همراز اهورا
روزی روزگاری
خبرگزاری‌ها
کوروش پرست
رها
http://ll--violet--ll.blogfa.com/post-107.aspx
لواشک ترش
اهورا
وبلاگ فارسی
< طراح قالب : صندلي

آمار و خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

مواظب باش دست «گربه شیرافکن» نیفتی و گرنه...

روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت که از بدجنسی لنگه نداشت.
یک روز دهقان از دست گربه کلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها کرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهی رسید.
روباه همین که گربه را دید انگشت به دهان ماند که این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می کنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.»
بعد رفت جلو. از ترس تعظیم کرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم اسم شریفتان چیست و از کجا می آیی؟»
گربه شستش خبردار شد که روباه از او ترسیده. کش و قوسی به کمرش داد؛ دستی به سبیل هاش کشید و گفت «اسمم گربه شیرافکن است و از جنگل های دور می آیم.»
روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربه شیرافکن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.»
و گربه را با احترام به خانه خودش برد.
روز بعد, روباه برای تهیه غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه.
روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراک می گشت که به گرگی رسید.
گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی کم پیدایی. هیچ معلوم است کجایی؟»
روباه گفت «شوهر کرده ام!»
گرگ پرسید «به کی؟»
«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»
«می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟»
«کار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب کنی.»
«چطور؟»
روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از کسی خوشش نیاید در یک چشم به هم زدن یک لقمه چپش می کند و تا حالا هیچکی جرئت نکرده بدون هدیه بیاید به حضورش.»
و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید.
خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات نیست.»
روباه فت «چه کنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.»
خرس پرسید «مگر شوهر کرده ای؟»
روباه گفت «بله.»
«به کی؟»
«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»
«می شود من را با او آشنا کنی؟»
روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب کار را می دهم. اما, بد نیست بدانی که شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر کسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نکند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یک چشم به هم زدن می خورد.»
خرس گف «ای داد بی داد! پس چه کار باید کرد که بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.»
روباه گفت «هدیه به دردبخوری تهیه کن و بیا به دیدنش. این طوری بلکه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری.»
گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شکار کرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربه شیرافکن. هدیه هاشان را تقدیم کنند و با او آشنا شوند.
گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربه شیرافکن را ندیدی؟»
خرس گفت «علیک سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.»
گرگ گفت «گمان کنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یک تک پا برو جلوتر و صداشان کن.»
خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو.»
در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای کوچولو! بیا جلو ببینم.»
خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانه روباه کجاست؟»
خرگوش گفت «بله.»
خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربه شیرافکن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم که تقدیم کنیم.»
خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض کرد و مثل باد رفت طرف خانه روباه.
خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فکر کردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است که تمام قد بایستند آنجا.
خرس گفت «من می روم بالای درخت.»
گرگ گفت «داداش جان! فکری هم به حال من بکن که نمی توانم بروم بالای درخت.»
خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان کرد و یک خرده برگ خشک ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی که هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربه شیرافکن پیداش می شود.
خرگوش خودش را به خانه روباه رساند. سلام کرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم که خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب شیرافکن هستند.»
روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.»
و با گربه شیرافکن به راه افتاد.
خرس از دور آنها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافکن خیلی کوچولو موچولو است.»
گرگ گفت «به هیکلش نگاه نکن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.»
طولی نکشید که روباه و گربه شیرافکن سر رسیدند و همین که چشم گربه به لاشه گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرهای کشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو کرد.
خرس از دیدن این صحنه ترسید. فکر کرد گربه دارد می گوید کم است! کم است! و با خودش گفت «عجب جانوری! با این جثه ریزه میزه اش آن قدر پرخور است که به لاشه گاوی که شکم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می کند می گوید کم است, کم است.»
گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را کنار زد که بتواندگربه شیرافکن را ببیند.
گربه صدای خش خش را شنید. خیال کرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزه گرگ پنجه کشید.
گرگ از درد فریادی زد و پا گذاشت به فرار. گربه که انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری که خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا.
خرس خیال کرد گربه شیرافکن گرگ را از میدان به در کرده و حالا دارد از درخت بالا می آید که حساب او را هم کف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار کرد.
روباه چند قدمی دوید دنبال آنها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «کجا فرار می کنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافکن تکلیف‌تان را روشن کند.»


نویسنده : داوود کنشلو ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ :: چهارشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٧