يکی بود يکی نبود

sooren-10.jpg

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد امتحان اشتباه كرده‌اند و به جای سه‌شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.
آنها به استاد گفتند: «ما به شهر ديگری رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك ماشینمان پنچر شد و از آنجايی كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم كسی را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.»... استاد فكری كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند... آنها به اولين مساله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود:
«كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

/ 22 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امين صبحي

برعکس رقاصه خيلی جالب بود برای همينه می‌گم آدم شو

مهين

آپیده شد .. بیا حتما

مهين

سلام فرق آدمای باهوش و آدمهای ساده همينه ديگه.. نکته خوبی بود.. با مهر و نور مهين

بهنوش ناصر‌پور

خیلی کیف کردم مرسی

دیوار313

سلام داود عزیز نکته جالبی در این داستان بود که حتمأ لاستیک زاپاس و احیانأ جک هم همراه خودمون به مسافرت ببریم ضمن اینکه تو این سرما و یخبندان زنجیر چرخ هم یادمون نره.

يكي از دانشجوها

داوود اگه گفتي پنج تا فيل چطوري سوار تاكسي مي شوند؟

بابك

سلام به احتمال زياد يكي از دانشجوها خودت بودي

کریمی

این داستان آدم رو به این فکر می اندازه که اگه می‌خواد دروغ بگه حساب شده و با هماهنگی قبلی دروغ بگه.