عمو نوروز

 abyane5.jpg

یکی بود, یکی نبود. پـیر مردی بود به نام عمو نوروز که هـر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.

 بـیـرون از دروازه شهـر پـیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا می‌شد, جایش را جمع می‌کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می‌کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می‌گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می‌کرد. یل ترمه و تـنبان قرمز و شلیـته پـرچـین می‌پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می‌زد و فرشش را می‌آورد می‌انداخت رو ایوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه‌اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می‌ریخت.

 بعد منقل را آتـش می‌کرد و می‌رفت قلیان می‌آورد می‌گذاشت دم دستـش. اما, سر قلیان آتـش نمی‌گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می‌نشست. چندان طول نمی کشید که پلک‌های پیرزن سنگین می‌شد و یواش یواش خواب به سراغش می‌آمد و کم کم خرناسش می‌رفت به هوا.

در این بین عمو نوروز از راه می‌رسید و دلش نمی‌آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می‌چـید رو سینه او می‌گذاشت و می‌نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می‌گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می‌زد و یک نارنج از وسط نصف می‌کرد؛ یک پاره‌اش را با قندآب می‌خورد. آتـش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پـیرزن را می بوسید و پا می شد راه می‌افتاد.

آفتاب یواش یواش تو ایوان پهـن می‌شد و پـیرزن بیدار می‌شد. اول چیزی دستگیرش نمی‌شد. اما یک خرده که چشمش را باز می‌کرد می‌دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتـش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش‌ها رفته‌اند زیر خاکستر, لپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند. پـیر زن خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده, درست همان موقعی که باید بیدار می‌ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هـر روز پیش این و آن درد دل می‌کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گـفت چاره ای ندارد جز یک دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند. پیر زن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی‌ها می‌گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می‌رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده‌اند.

/ 8 نظر / 8 بازدید
میثم

یاالله حاج داوود خان برادر نیستی ! سری - حالی - احوالی [چشمک]

لیلا

اینو از خودت نوشتی خدایی؟

زرین قلم

از وقتی عمو نوروز رفته دلخوشی رو هم برده. از اون وقت تا حالا هیچ کس ندیدش. دیگه عمو نوروز اول بهار به ماها سر نمی زنه. دلش از همه آدم هایی که روی زمین زندگی می کنن گرفته. [شوخی]

نغمه

چه بامزه ! من تا بحال این قصه را نشنیده بودم!

لاله

من كاري به يكي بود و يكي نبود و عمو نوروز ندارم... پرسپوليس قهرمـان ميشه خـــدا ميـــدونه كه حقشه بـه لطف یــزدان و بچـه ها پرسپولیس قهرمان میشه

نغمه

سلام ممنون که خبردادید چه داستان قشنگی دلم برای پیرزن سوخت اما دوست ندارم دنیا به آخر برسه[نیشخند] من به روزم

قصه

سلام. ممنون که که این قصه را از وبلاگ من نقل کردی . تعریف از خود نباشه قصه قشنگیه . خودمم خیلی دوسش دارم.